تبليغاتX
مركز آموزش ايرانيان بهشت سارا و سعید * شکلات تلخ و گفتار نیک
بهشت سارا و سعید * شکلات تلخ و گفتار نیک
87/09/26
من ندانم که..... ...  

 

من ندانم که کیم

 

من فقط میدانم.....

 

که تویی شاه بیت غزل زندگیم

 

 

♥♥ عاشقتم سارا ♥♥

♥♥ مجنون وار دوست دارم سارا ♥♥

87/09/12
و خدا عشق را آفرید ...  

خداوند روز اول آفتاب را آفرید

روز دوم دریا را آفرید

 روز سوم صدا را

 روز چهارم رنگ را

 روز پنجم حیوانات را

 روز ششم انسان را

 روز هفتم خدا اندیشید  دیگرچه
 را نیافریده است پس تو را برای من آفرید.......  

 

87/09/04
زندگی جاودان ...  
دو روز مانده به پایان جهان

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز


تنها دو روز خط نخورده باقی بود.


پریشان شد و آشفته و عصبانی


نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.


داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد


جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت


خدا سکوت کرد


آسمان و زمین را به هم ریخت


خدا سکوت کرد


به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید


خدا سکوت کرد


کفر گفت و سجاده دور انداخت


خدا سکوت کرد


دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد


خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم


اما یک روز دیگر هم رفت


تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی


تنها یک روز دیگر باقی است


بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن


لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟


با یک روز چه کار می توان کرد ؟


خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است


و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید


و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت


حالا برو و زندگی کن


او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید


اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد


قدری ایستاد


بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد


بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم


آن وقت شروع به دویدن کرد


زندگی را به سر و رویش پاشید


زندگی را نوشید و زندگی را بویید


و چنان به وجد آمد


که دید می تواند تا ته دنیا بدود


می تواند بال بزند


می تواند


او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد


اما


اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید


کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید


و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد


و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد


او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد


لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد


او در همان یک روز زندگی کرد


اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند


امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

 

این داستان زندگی من است
منی که همه عمرم در پس امروز و فردا رفت
منی که یه عمر غافل از عشق جاودانی بودم
منی که تا قبل از این اتفاق زیبا که زندگیمو از نو ساخت از همه دنیا نا امید بودم
حتی گاهی از خدای مهربونم دلم میگرفت
که چرا حواسش بهم نیست.
اما زمانی که همه امیدم رو از دست داده بودم
خدا تنهام نذاشت و زیر پروبالم رو گرفت و بهترین فرشتشو برام فرستاد
عشق رو به من نشون داد و خون تازه ای تو رگهام جاری کرد.
فرشته ای به من داد هر روز زندگی کنار اون برام مثل هزار سال زندگی شیرین ارزش داره
به راستی که هزار سال زیسته ام
به راستی که با سارا از همه چیز این دنیا لذت بردم، سرشار از عشق و مستی شدم و عشق آسمونی رو دیدم و حسش کردم.

با تو بی نیازترینم و بی تو نیازمندترین
یک لحظه زندگی بی تو برام تعریف نشدست
زندگی من بدون تو هیچ و پوچ ای همه دنیای من

 

 عاشقتم سارا

 

ای نقاش زیباترین لحظه های عمرم

 

87/08/19
آيا شما خدا هستيد؟ ...  

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

 آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»

زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»

 

این همه مهربونی و از خودگذشتگی
این عشق آسمونی و روح بلند
این همه فداکاری و وفاداری 
دوست داشتن خالصانه و صادقانه
این عشق حقیقی و فرازمینی که جون دوباره ای به من داد
این همه نجابت و اصالت تو
این همه خواستن و دوست داشتن بی ریا
این همه احساس و عشق آسمونی

من هم مطمئنم بودم که با خدا نسبتی داری سارا

این همه حس آرامش و آسایش کنار تو
غرق شدن تو دریای بیکران عشقت
حس زیبای خوشبخترین مرد این شهر
حس بی انتهای بی نیاز بودن از همه چیز
حس خواسته شدن از دل و جون
حس داشتن همسری اصیل و نجیب
حس داشتن مونس و همدمی یگانه و ابدی
حس تربیت شدن فرزندام به دست اصیل ترین و مهربونترین و داناترین مادر
حس آسایش یه عمر و آرامش ابدی کنار بهترین و خواستنی ترین فرشته خدا


 

خدایا سپاسگذارم
خدایا شکرت
خدایا ممنونم که بهترین فرشتتو که نه،  قسمتی از وجود خودتو بهم هدیه دادی.

 

♥♥ مجنون وار دوست دارم سارا ♥♥

 


87/08/11
شریک همه لحظه هام ...  

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا

 

 منم تو همه لحظه های زندگی با تو شریکم سارا

تو لذت خوردن یه شکلات

تو دیدن خنده یه بچه یتیم

تو شکفتن یه غنچه گل بهاری

تو جشن گرفتن مراسم و جشنهای باستانی مملکتمون

تو لحظه های دندون در آوردن و راه رفتن بچه هامون

تو روزها و ساعتهایی که خدای نکرده تو بستر بیماری هستی و تب و لرز داری.

تو موفقیتها و پیشرفتم.

تو لحظه هاییی که نمایشگاه تابلوهای خط که با هنرمندی و استادی تمام نوشتی رو افتتاح میکنیم.

تو روزها و ساعتهایی که فقط من و تو هستیم با هم.

تمام روزهایی رو که فقط و فقط من و تو با هستیم.

 توی لحظه های دعا و نیایش با پررودگارم.

تو لحظه های آشناییمون با ادبیات و فرهنگ اصیل کشورمون

تو همه اون سفرها به گوشه گوشه این خاک عزیز

تو لذت خرید کردن مایحتاج برای خونه

تو لذت خوردن یه بستنی

تو لذت فوت کردن یه قاصدک

تو لذت پریدن از جوی آب

تو لذت غذا دادن به جوجه گنجشک

و تو لذت درآغوش کشیدنت و غرق شدن تو دنیای آرامش وجودت

 

 مجنون وار دوست دارم

 عاشقتم سارا 

87/08/07
باز هم بیخوابی شبانه و باز هم یاد تو همسر نازنینم ...  

 

دلم می خواست صورت و موهايم را چنان با ولعي وحشي به عرياني عطر تنت  مي كشيدم  تا يک روز خستگي  اين روح و جسم سركش و تنهايم را در اين غربت تلخ استشمام کنم  و تو با درک و فهم و مهربانی  گيسوان آشفته از عشقم را مرتب کنی .

نه  ! آشفته تر  كنيَش عشق من ...

آه كه در اين تاريكي و تنهايي شب اين تن بي تابم و اين دل سرگشته ي خراب  ديوانه ام چنان تو را به خويش ميخواند كه هر دم با ناله هايش   روح مرا به خود مي پيچاند  و تلخيش ذهن منقلبم را پر ميكند

ميخواهم آن دست نوازشگر و معجزه گر را

ميخواهم  شا نه هاي قوي ، محكم ، مردانه، با صلابتش را

ان قلب دريايي و مهربان و گرمش را

آه آن قلب صبورش را ...

همو كه مرا كه مرده اي بيش نبودم دوباره زنده كرد.

 با دم مسيحاييش ...و به من تولدي تازه بخشيد

غربت اين لحظه هاي كسل بار را چگونه بدون او كه همه كسم هست و خواهد بود بگذرانم.

او كه  فراتر از يك انسان است

قالبش در ظاهر زميني است  و روحش فرا آسماني

آه خدايم كه چقدر كند است گذر اين ثانيه ها ، هر دم به تكرار ...

ميخواهمش در اين تاريكي هوس بار

 اي بهترين بهانه براي ، دوست داشتن ، عشق   و خواستن و هوايي شدن و ديوانه شدن و ليلي شدن  ، همسر هميشه خوبم ...

 

 همسر دلتنگ دور از تو نازنينم  و  وطن

سارا

87/08/06
خدایا شکرت که..... ...  

خدایا شکرت که امروز صبح سالم از خواب بلند شدم، قدر سلامتیمو میدونم و میدونم يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نیستن.


خدایا شکرت که از آسيب‌هاى جنگ، تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه،يا گرسنگى در امان هستم و وضعيتم از وضعيت ٥٠٠ ميليون نفر در دنيا بهتره.


خدایا شکرت که می‌تونم بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، تو اجتماع تردد کنم و وضع من از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتره.


خدایا شکرت که تو يخچال خونم خوراکى و غذا وجود داره، کفش و لباس دارم، تختخواب و سرپناهى دارم، و میدونم که با این شرایط از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستم.


خدایا شکرت که حساب بانکی (هر چند کمی)  دارم ، و تو جیبام پول برای خرید مایحتاجم دارم. میدونم که به ٨٪ مرد دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق دارم.

 

خدایا شکرت که دلیلی برای نفس کشیدن و زنده بودن دارم، چون فرشته ای توی زندگیمه که هر نفسم به وجودش بنده.


خدایا شکرت که هر روز با امید از خواب بیدارم میشم، دوست دارم پیشرفت کنم، رشد کنم، بزرگ باشم و بزرگ فکر کنم. روز به روز زندگیم زیباتر از دیروز باشه. چون فرشته ای همچون سارا تو زندگیمه.


خدایا شکرت که چنان عشق و شوری توی دلمه که خودمو بی نیازترین احساس میکنم. چون کسی تو زندگیمه که منو از هر نیازی بی نیاز کرده.

 دوست دارم سارا 

87/08/04
...  


 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گوييند فردا شما مرا به زمين مي فرستيداما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي آنجا روم؟
خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفتم . او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه.
-
اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چه طور بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟
خداوند اورا نوازش کرد و گفت : فرشته تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايي را که تو ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت:وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد چگونه دعا کني .
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام در زمين انسان هاي بد هم زندگي ميکنند . چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
-
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد : اما من هميشه از اين که نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود .
خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گرچه من هميشه درکنار تو خواهم بود .
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا اگر من بايد حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.
خداوند شانه اورا نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني اورا مادر صدا کني.

87/08/02
برای اسم تو چندتا دونه حرفم ...  

اگه سبزم اگه جنگل
اگه ماهی اگه دریا


اگه اسمم همه جا هست
روی لبها تو کتابا


اگه رودم رود گنگم
مثل بودا اگه پاک


اگه نوری به صلیبم
اگه گنجی زیر خاک


واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم


اگه پاکم مثل معبد
اگه عاشق مثل هندو


مثل بندر واسه قایق
واسه قایق مثل پارو


اگه عکس چهلستونم
اگه شهری بی حصار


واسه آرش تیر آخر
واسه جاده یه سوار


واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم


اگه قیمتی ترین سنگ زمینم
توی تابستون دستای تو برفم


اگه حرفای قشنگ هر کتابم
برای اسم تو چندتا دونه حرفم


اگه سیلم پیش تو قد یه قطره
اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن


اگه تنپوش بلند هر درختم
پیش تو اندازه دکمه پیرهن


واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم